روزنگار فرشته
FERESHTEH
امروز یهو دلم هوای اینجا رو کرد.باورتون نمی شه حتی آدرس سایت بلاگفا رو فراموش کرده بودم از دوستم پرسیدم...پسورد وبلاگمم یادم رفته بود اونم یه جوری پیداش کردم تا بالاخره وارد این جزیزه تنهایی خودم شدم. اینجا رو خیلی دوست دارم چون مال خودمه.حس مالکیت حس قشنگیه. اینجا برام مثل یه خونه می مونه که ترکش کرده بودم توی این یکسال بهش سر زدم ولی امروز دلم بدجوری براش تنگ شد دیگه نتونستم تحمل کنم.....ناخودآگاه انگشتانم روی صفحات کیبورد سیستمم نشستن و شروع به نوشتن کردم... نمی دونم بازم می تونم بنویسم یا نه..روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم .خودمم باورم نمیشه چطوری این همه درگیری و مشکل رو تحمل کردم....خدایی آدمیزاد موجود عجیبه ها گاهی مشکلات مثل کوه می مونن وقتی نگاه می کنی حس می کنی امکان نداره حل بشه.... اما همیشه یه دستی هست اون بالا بالاها که من و تو نمی بینیم ولی همیشه هست.... وقتی داری با کله از بالای کوه مشکلات می افتی پایین... اون دستای مهربون و بزرگ دستت رو می گیره و به سلامت به زمین می رسوندت ....اونوقت زندگی دوباره شروع می شه...این دستای بزرگ اون بالایی رو وقتی دنیا یه کوه شده بود روی شونه هام من خودم با چشمای خودم دیدم...دیدم که دستای ناتوان من رو گرفت و این کوه عظیم رو از شونه هام پایین گذاشت....آخه اون خیلی مهربونه آخه اون خیلی بزرگه مخصوصا اگه یه مادر مهربون داشته باشی که مدام ازش بخواد که کمکت کنه امکان نداره دست رد به سینت بزنه ... خدای مهربونم ازت ممنونم که جواب دعاهای مادر مهربونم رو دادی.....خدای بزرگم تو رو شکر می کنم که دستای ناتوان منو رو گرفتی....خدای خودم دوستت دارم اینجا برام مثل یه خونه کوچیک بود اما اندازه یه دنیا بزرگ بود که هر چند مجازی بود اما خیلی از واقعیت های دنیای حقیقی رو برام آشکار کرد... فهمیدم کی هستم... چی هستم و از زندگی چی می خوام...می خوام از این دنیای مجازی خارج بشم و توی دنیای حقیقی با واقعیت ها زندگی کنم... امروز اومدم که با همه چیزخداحافظی کنم...اومدم خداحافظی کنم با وبلاگ فرشته...با نوشته های فرشته که همه رو با عشق نوشتم...وقتی می نوشتم همیشه خواننده هام تو ذهنم بودن... هیچ وقت نخواستم با نوشته هام ناراحتتون کنم حتی اگر خودم پر از غم و غصه بودم همیشه خواستم اگه نوشته هام لبخندی روی لباتون نمیاره حداقل یه روزنه امید توی دلتون باشه حتی برای یک لحظه کوتاه... اومدم خداحافظی کنم با کامنتام...کامنتایی که همیشه با عشق دونه دونه شون رو شمردم و خوندم و با عشق به تک تکشون پاسخ دادم...و همه کامنتایی که براتون گذاشتم هیچ وقت نخواستم نصیحتتون کنم... هر وقت هر چی گفتم حس قلبیم بود... اومدم خداحافظی کنم با آدمهای وبلاگ فرشته که همشون رو دوست دارم... با همه اونهایی که بهم گفتن آبجی با همه اونهایی که بهشون گفتم داداش... شاید توی این مدت بعضی ها ازم رنجیدن...اما هیچ وقت دوست نداشتم هیچ کس رو ناراحت کنم...همه تون رو دوست دارم و هیچ وقت فراموشتون نمی کنم. شاید یه روز دیگه و یه جای دیگه دوباره با قلم فرشته نوشتم...همتون رو به خدا می سپارم. "سال ۱۳۸۸" به پایان رسید... نکته۱:به سیصد و شصت و پنجمین روز سال رسیدیم و سال ۱۳۸۸ به پایان آمد. نکته۲:این روزا اونقدر بازار عیدتون مبارک و سال خوبی داشته باشین داغه که من دیگه نمی گم. نکته۲:این سه نطقه که گذاشتم... به اندازه یه دنیا حرف داره اگر عمری بود شاید توی سال ۱۳۸۹ براتون نوشتم...شایدم... "زردی من از تو/ سرخی تو از من" "غم برو شادي بيا / محنت برو روزي بيا " این ترانه ای است که سالها،نسل به نسل گشته و به ما رسیده، این ترانه رو مردم ایران کهن در 5 روز آخر سال که به آتش افروزی می گذروندن، می خوندن و از روی آتیش می پریدن، اون سنت و آئین کهن تبدیل شد به جشن چهار شنیه سوری، شب آخرين چهارشنبه سال ( يعني نزديک غروب آفتاب روز سه شنبه )،بيرون از خونه، آتیشي روشن می کردن و اهل خونه، زن و مرد و کودک از روي آتیش مي پریدند و با گفتن: " زردي من از تو، سرخي تو از من "بيماري ها و ناراحتي ها و نگراني هاي سال کهنه را به آتش مي سپارند،تا سال نو را با آسودگي و شادي آغاز کنند. از اون دوران صدها سال می گذره و حالا چهار شنبه سوری سال1388 در راهه،حالا دیگه بوی چهار شنبه سوری میاد…چهار شنبه سوری با صدای تق و توقش...با رنگ سرخ آتیش…با آجیلهای رنگارنگ...باسلوقای درشت و خوشمزه…تق و تق قاشق زنی...بازار داغ فشفشه و ترقه های چینی همراه نرگس های زرد توی بساط دستفروشای سر چهار راهها…هیجان و شادی بچه ها و جوونها که چندین روز قبل به استقبال چهار شنبه سوری می رن…و صدای جیغی که نا خودآگاه از وحشت صدای ترکیدن یه ترقه درست پشت سرت می کشی… چهار شنبه سوری یه جشنه بازمانده از مردم ایران باستان و ریشه در منش و خرد نياكان ما داره و آميخته با اميد به زندگي و شادی و نشاط بوده و پر از رسمهای زیبا و شاد...اما این روزها سور چهار شنبه آخر سال به لطف آقایون خشکه مذهب که سالها تلاش کردند تا این جشن قشنگ رو به بهانه زرتشتی بودن از یاد مردم ببرن کم کم تبدیل شد به وحشت صدای مهیب بمب های پیازی و ترقه های جوونهایی که به لجبازی با اونها و نبودن وسایل آتیش بازی سالم به سمت ساختن این وسایل خطرناک رفتند. دیگه آئین های قشنگ چهارشنبه سوری مثل فال گوش،قاشق زنی،کوزه شکستن،آتیش بازی و پریدن از روی آتیش خیلی کمرنگ شده و همه جووونا دنبال درست کردن ترقه هایی هستند که دیگه ترقه نیست... بمبه... اونها می خوان هیجان و انرژی خودشون رو با ایجاد این صداهای مهیب خالی کنن...اونها می خوان بگن ما هم هستیم...ما رو ببینین...و در نهایت با این بازی خطرناک هم به خودشون آسیب می زنن هم برای دیگران ایجاد خطر می کنند...دیگه همه به اندازه کافی از دیدن صحنه های دلخراش این بازیهای خطرناک که همه ساله رسانه محترم ملی برای استقبال از جشن زیبای جهار شنبه سوری برامون تدارک دیده کاملا مستفیض شدین که؟اسمشم گذاشتن چهارشنبه سوزی آقایون مسئولین هم به جای اینکه وسایل برگزاری یه جشن سالم رو در فضاهای مناسب فراهم کنند طبق معمول یا دنبال اظهار نظر و اگر و مگر هستند... "اگه کسی بیاد تو خیابون"... "اگه کسی ترقه دستش باشه"... "اگه بگیریمتون تا بعد از تعطیلات باید توی زندان باشید".. یا اینکه نگران نامحرم بودن دختر و پسران که یه وقت با هم نیان توی خیابوون و خدایی نکرده شادی نکنن...امسالم که موج سبز در شب چهار شنبه سوری یه کابوس جدید برای سردار محترم نیروی انتظامی احمدی مقدم عزیز تدارک دیده. واقعااگه رسانه ملی به جای پخش صحنه های دلخراش افراد آسیب دیده از بازیهای خطرناک آتیش بازی به ترویج رسومات قشنگ این جشن می پرداخت...اگه سازمانهای متولی امر وسایل برگزاری یه جشن سالم رو فراهم می کردن... آیا بازهم جوونها دنبال این کارهای خطرناک می رفتند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از شما می پرسم... جناب آقای مهرداد بذر پاش 27 ساله...رئیس محترم سازمان ملی جوانان...شمایی که خودت جوووونی و بر صندلی یه سازمان عریض و طویل با بودجه چندین میلیاردی تکیه زدی...اگه برگزاری جشنی مشابه هالووین و کریسمس رو در چهار شنبه سوری و نوروز برای مردم ایران در برنامه سالانه سازمانت قرار بدی...مطمئن باش اونقدی هزینه نداره که همه بودجه کلان اون سازمان رو ببلعه...و مطمئن باش اونقدی برای خودتون باقی می مونه که مراسم سورو سات شب عید خانم بچه ها و سفرهای اروپایی نوروزتون رو فراهم کنید. با همه اینهاچهارشنبه سوری هست... چهار شنیه سوری یه جشنه...یه بهانه برای شاد بودن نکته۱:شب چهار شنبه سوری با چند تیکه چوب...به بوته خار...یه آتیش کوچیک...از روی آتیش بپر و اون ترانه رو بخون...بزار تمام زردی ها،تلخی ها و غم و قصه های سال کهنه بریزه توی آتیش و بسوزه و سرخی و انرژی و هیجان آتیش بهت منتقل بشه نکته۲:اگه دلت پر از غمه...اگه خدايي نكرده بیماری...اگه شب چهار شنبه سوری به هر دلیلی به آتیش دسترسی نداری...آتیش فقط یه بهانه است...می تونی توی دلت...توی ذهنت این ترانه رو بخونی..و با امید رسیدن به شادی و سلامتی...به استقبال سال جدید بریم. نکته ۳:این آهنگ "بوی عید فرهاد" رو به خاطر کسی که چند روز پیش برای اولین بار اومده توی وبلاگم و با خوندن پست "بوی اسفند" یاد این آهنگ افتاده گذاشتم،فکر کنم این آهنگ رو خیلی دوست داشته باشه برگه هاي تقويم ورق خوردند و رسيدن به آخرين ماه سال...اسفند...اسفند آخرين ماه فصل زمستون كه سرما نداره...اسفند هميشه با بوي بهار مياد...اسمش زمستونه ولي بوی بهار میده...بوي سبز ه بوي گل...بوي شكوفه های سفید و صورتی... بوي بارون...بوي باروت چهار شنبه سوری...بوي عيد...بوي نورزو...بوي سفره هفت سين...هوووووم چه بوي خوشي داره اين ماه اسفند... اسفند همه چيزش قشنگه....گندم و عدسهاي خيس خورده كه بايد سبزه سفره هاي هفت سين بشن...ماهي هاي قرمز توي تشتهاي كنار خيابون كه بايد مهمون تنگ بلور سفره هفت سين بشن... جوونه هاي گندم كوبيده شده كه عمه ليلا سمنوي سفره هفت رو باهاشون مي پزه...سيب هاي قرمز رنگي كه توي سرد خونه ها انبار شدن و منتظرن با قيمتهاي سرسام آور وارد ميوه فروشيها بشن...تخم مرغهايي كه بچه ها با ذوق و شوق با آب رنگ و گواش رنگ ميزنن... آره اسفند همه چیزش قشنگه...حتی...خستگی هاش...خستگی خونه تكوني با قيمت هاي سرسام آوره شركت هاي خدماتي...شلوغيها و بدوبدوهاش...معطلی توی ترافيك هاي وحشتناك خيابونهاي تهران که دیگه این روزا خیابون نیست تبدیل شده به پارکینگ خودروهای رنگارنگ...خرید رخت و لباس و کفش و کلاه توي مراكز پر ازدحام با قيمتهاي دولا و سه لا... ولی اسفند با همه قشنگیهاش... تلخی هایی هم داره..آدمهایی که نمی تونن از این زیبایی ها و از این قشنگی ها لذت ببرن...آدمهایی که حتی از خرید یه جفت کفش برای بچه هاشون عاجزند...آدمهایی که از خرید یه کیلو ماهی برای شام شب عیدشون ناتوانند...دست فروشاي كنار خيابونا که با فریاد های پی در پی دنبال یه لقمه نون هستند وهر لحظه منتظر حضور ماموراي شهرداري و نیروی انتظامی که توی بساط فقر اینها دنبال روزیه خودشون هستن. و در کنار همه این ها... آدمهایی که خرید شب عیدشون تعویض کل دکوراسیون خونه های قصر مانندشونه و دارن برای سفرهای اروپایی تعطیلات نوروز خودشونو آماده میکن...و حاجی فیروزهای سر چهار راهها که چشمشون دنبال ماشینهای چشم نواز این آدمهاست تا شاید کرمشون یه اسکناس کثیف و پاره ته جیبشون باشه. حاجی فیروزا یه روزی با صورتهای سیاه و لباس قرمز سمبل شادی بودن... اما امروز صدای دایره های زنگیشون ناقوس شوم فقر و بیکاری و اختلاف طبقاتی رو فریاد می زنه... اینا تلخی های ماه اسفنده که هر کس با یه رفت و امد کوتاه توی خیابونهای شهرش می تونه ببینه...با همین چشم عادی...چشم بصیرتم نمی خواد...هیچ نیازی هم به ارایه آمار و ارقام و خوشه بندی و سرشماری و اینها نداره...آره...زحمت نکشین آقایون سیاستمداران و بزرگان اقتصادی... اگه فقط یه کمی از اون برجهای عاجتون یه نگاهی به پایین بکنین....و یکی از غروبهای شلوغ اسفند ماه وقتی از محل کارتون تشریف میارین بیرون... قبل از اینکه از مرکز شهر تهران عبور کنید و به محل سکونتتون به خیابونهای مرفه نشین شمال شهر تهران برسید...شیشه های دودی خودروهای ضد گلوله تون رو اندکی بدین پایین یه نگاه کوتاه به اطراف بندازین... همه چیز دستگیرتون می شه و به راحتی می تونید آمار بیکاری و تورم رو توی کشور که به قول خودتون تک رقمی شده و مرتب در حال کاهشه محاسبه کنید. ولی با همه اینها اسفند بازم قشنگه...حتی اگه فقیر باشی... چون جوشش بهار و عید به تو انگیزه می ده تا برای فراهم کردن بساط شادی عید تلاش کنی.. اسفند قشنگه…حتی اگر دلت پر از غصه باشه...آسمون توی اسفند سخاوتمندانه می باره...می تونی صورتتو رو به آسمون بگیری تا قطره های پاک بارون همه وجودتو شستشو بده و بار غصه هات رو کم کنه... اسفند قشنگه...ختی اگه بیمار باشی...جوونه زدن شاخه های خشک درختان توی اسفند به تو یادآوری می کنی که زندگی ادامه داره... خدا بزرگه و باید برای بودن تلاش کنی.
نکته۲: ببخشید فاصله دوتا پستم زیاد شد... من تنبل نیستم... همش تقصیر داداش مرتضامه که این روزا سرش خیلی شلوغه...این پست از روز اول اسفند روی ثبت موقت منتظره... شرمنده پستای جدیدم بدون حضور داداشم برام معنی نداره دربی ۶۸ ""قرمز"" نکته:جدای از اینکه کی برده و کی باخته ... خدا رو شکر بعد از ۶ تا مساوی بالاخره چشممون به جمال یه برد روشن شد.. اونم با ۳ تا گل.آبی ها هم ناراحت نباشن... خدایی باخت بهتر از اینهمه مساوی های کسل کننده نیست؟؟ ایشالله دربی بعد رو استقلال می بره صبح كه مي اومدم اداره... توي راه همونطور كه خواب آلود بودم و گوشهام نصفه و نيمه داشت ميشنيد.... ديدم بحث دِربي 68 و بازي استقلال و پيروز ي و قرمز و آبي خيلي داغ شده و ديگه الانه است كه گوشام بسوزه…....... گوينده راديو جوانم با همون ژست مخصوص همه گوينده هاي رسانه ملي... با چنان آب و تابي درباره اين بازي عتقيه صحبت مي كرد كه هر كي ندونه فكر مي كنه قراره دربي شهر ميلان يا منچستر برگزار بشه.. خلاصه...راديو جوان امروز بنده رو برد به دوران دبيرستان…واااااي که چقدر آدم توي اون سن وسال كله اش داغه و دور از جون شما پوك... اونموقع مثل الان كه مي ري جلوي دكه نمي دوني كدوم روزنامه رو انتخاب كني... که نبود... اصلا روزنامه ورزشي وجود نداشت فقط چند تا هفته نامه درِرِرِ پيت مثل البرز و بشير...که پنج شنبه ها منتشر مي شد... با چه ذوق و شوقي مي خريدم.... بعدم توي خونه يواشكي لاي كتابهاي درسي مي خوندم... بابام مي ديد تيكه بزرگم گوشم بود....حالا فكر نكنيد بابام بد اخلاقه ها نوچ... باباي من مهربون ترين باباي دنيا است شبهاي جام جهاني 1990 ايتاليا رو كه ديگه نگو و نپرس اوج عشق من به فوتبال بود (همون شبهايي كه زلزله وحشتناك شهر رودبار و منجيل رخ داد رودي فولر و كليزمن آلماني مو بوووور..... ديگه مارادونای نيم وجبي آرژانتين....كه نصفش زير زمينه...با اون.. هاي هاي گريه اش بعد از فينال كه دستاش رو گرفته بود روي صورتش... ولو شده بود وسط زمين استاديوم المپيك شهر رم و حالا گريه نكن و كي بكن.. منم اون موقع طرفدار آلمان بودم... از ديدن اين صحنه ها دلم غنج مي رفت... اون روزا خیلی زود گذشت.. از اونجايي كه همه جور تفريح اعم از انواع مراكز تفريحي فرهنگي، ورزشي و جشن ومهموني و پارتي و سفر و انواع لوازم سرگرمي و تعطيلات آخر هفته و غيره همراه با آزادي كامل و پول فراوون براي جوانان اين ملكت گل و بلبل فراهمه... ديگه مسئولان محترم فكر كردن دربي آبي و قرمز براي اين جوانان بي غم مملكت ما ارزشي نداره ... پس در نتيجه هيچ اهميتي نداره حالا جمعه باشه چهار شنبه باشه يا شنبه... بله شصت و هشتمين دربي پايتخت رو گذاشتن روز چهارشنبه وسط هفته اونم ساعت 2 بعداز ظهر... به نظر شما به جز سياست و سياسي بازي واينكه مي خواستن استاديوم 100هزار نفري پايتخت شلوغ نشه با توجه به نزديكي روز 22 بهمن كه دوباره قراره موج سبز راه بندازن دليل ديگه اي ام مي شه براش تصور كرد؟؟... اونم به يه بهانه واهي كه روز جمعه اربيعنه.... خوب ميذاشتين یه جمعه دیگه.... واقعا مگه جوونهاي ما توي اين مملكت چقدر تفريح و سرگرمي دارن كه اين فوتبال لعنتي رو هم سياسي كردين؟؟ مگه در سال بيشتر از 2 بار اين بازي تيم استقلال و پرسپوليس برگزار ميشه كه يكي شو انداختين وسط هفته ساعت 2 بعد از ظهر كه كسي نتونه بره ورزشگاه؟؟؟؟ ديگه اين فوتبال نيمه جون كه نه ميتونه جام جهاني بره... نه توي آسيا مي تونه عرض اندام كنه ديگه اين همه ادا و اطوار داره؟؟؟ جوونای ما كه سالهاست آرزوي يه حضور در جام جهاني به دلشون مونده.....يه بارم كه رفتيم كه اي كاش نمي رفتيم ...افتاديم با تيم امريكا....حالا همیشه می باختیما!!! اما از بخت خوب آقایون... اینبار بردیم... اونم شد منبع تبليغ و سو استفاده سياسي... آخه چرا همه چيزو سياسي مي كنين؟؟ مگه نمي دونين كه مسئولين ما بنده هاي خدا چقدر پر مشغله هستن هر كدوم حداقل 3 تا شغل دارن؟؟؟ اين آقاي سعيدلو رئيس سازمان تربيت بدني... به جز سمتهاي رنگارنگي كه براي همه مشخصه... سمت باجناقي هم با رئيس جمهور عزيز داره... ديگه شما فكر مي كنيد بنده خدا اصلا وقت داره بشينه تقويم نگاه كنه ببينه اصلا 14 بهمن جمعه است؟ چهارشنبه ست؟ يا شنبه ست؟ والله به خدا... عمدی نبوده!!! شما ها بدبین هستین آقاي كفاشيانم كه بنده خدا بایدبه خبرنگارا لبخند بزنه و بیاد توی اخبار۲۰:۳۰ شبکه ۲ ماست مالي كنه دیگه وقتی براش نمی مونه ... خدايي خيلي بي انصاف هستين اينهمه خدمات دولت كريمه رو ناديده مي گيرن..... خوب ديگه ...به هر حال بازي قرمز وآبي روز چهار شنبه برگزار مي شه شما هم مثل بچه آدم بشینید تو خونه پای رسانه ملی نگاه کنید استادیوم می خواین برین چیکار؟؟؟ آخرشم تیمتون می بازه می زنید اتوبوسهای بیت المل رو درب و داغون می کنید... نكته۱. خدايي خيلي خودمو كنترل كردم كه سياسي ننويسم... ولي نشد ..چيكار كنم سياست تو خونمه... نکته ۲. بنده استقلالي... كه... نيستم...يعني بودم نکته۳.این پست ۲۴ ساعته توی ثبت موقت منتظره داداش مرتضی مه فعلا اونهايي كه رفتن مشهد مي دونن بستن بار سفر براي رفتن به زيارت امام رضا چه حال و هوايي داره. رفتن به صحن نوراني سقاخونه...وايسادن رو به روي ايوون طلا.... كبوترايي كه روي گنبد طلا خونه كردن.... طناب هايي كه بدنهاي رنجور و بيمار رو به پنجره فولاد گره زدن.... راز و نياز كردن توي تنهايي به خصوص اگه شب باشه و چراغ هاي نورانی اونجا روشن باشه.... ساعتي كه هر يك ربع زمان رو به تو يادآوري مي كنه.....هرچند اونجا اصلا زمان معني نداره... مي توني ساعت ها بدون خستگي بشيني و فقط نگاه كني.... شب و روز فرقي نداره.... شب تا صبح. صبح تا شب اشك بريزي و خودتو خالي كني.. اونم تنهاي تنها و فقط با خداي خودت.... بدون مزاحم... بدون اینکه کسی بپرسه چته؟ چرا گریه می کنی؟ اونجا همه توی حال خودشونن هیچ کس به کسی کاری نداره... خدایا چه لذتی داره.... امابرگشتن از این سفرم واسه خودش حال و هوایی داره... خرید کردن توی بازارهای شلوغ... توی بازار رضا... پرکردن چمدونها از سوغاتی ها برای عزیزانی که چشم به راه برگشتن تو هستند... اما ديروز صبح يه خبر ناگوار روي خروجي خبرگزاري هاي رسمي كشور رفت و امروز تیتر یک همه روزنامه ها بود... قطار مشهد-تهران از ريل خارج شد. تصور اين بود كه يك حادثه عادي خروج واگن از روي ريل بوده... اما نه... اينبار 4 واگن از 5 واگن قطارتهران- مشهد از ريل خارج شد تا نخستين حادثه خونين قطارهاي مسافر بري كشور در كارنامه دولت كريمه ثبت بشه. ميگن امام رضا تا كسي رو نطلبه... تا نخواد هيچ كس نمي تونه بره به پابوسش... اما اينبار امام رضا اونها رو طلبيده بود... امام رضا خواسته بود.... اونها رفته بودن زیارت... اونها دلاشون رو شسته بودن. دلهاشون سبک کرده بودن و با چمدونهای پر از سوغاتی... پر از نبات و زعفرون می خواستن برگردن به شهرشون پیش عزیزاشون که چشم انتظارشون بودن... اما... اما... مديريت فرسوده ناوگان حمل و نقل ريلي كشور.... خودخواهي و بي توجهي مسئولان كشور كه مردم و جون مردم براشون درجه آخر اهميت قرار داره.... زائرایی رو كه با هزار ذوق و شوق در حال برگشت بودن به كام مرگ فرو برد... خدايا به كي بگم به كجا شكايت ببرم..... خدايا چند تا از این مسافرا پير زن و پير مرد بودن... چند تاشون بچه هاي بيگناه بودن... چندتاشون با تن رنجور و بيمار به هواي گره هاي پنجره فولاد رخت سفر بسته بودن تا از امام رضا شفا بگيرن... اونا رفتن... ولی خدایا چند تا چشم منتظر عزیزاشون به ریل این قطار توی تهران موند.... امروز خيلي دلم گرفته..... از روزگار... از خودم.... دوست داشتم مي رفتم زيارت امام رضا ... توي صحن سقاخونه... رو به روي ايون طلا... رو به روي اون گنبد نوراني.... اونقدر گريه مي كردم تا شايد خالي بشم... ولي افسوس كه نمي شه.... نكته: هيچ وقت دوست نداشتم توي اين وبلاگ مطلبي بزارم كه ناراحتتون كننه اما شرمنده امروز دلم خيلي گرفته بود و از توانم خارج بود نوشتن مطلب ديگه ای اين حادثه هم مزيد بر علت شد.... وقتي از توي اين مملكت گل و بلبل تشريف مي بري يه منطقه آزاد اونم تازه فقط تجاری.. تازه مي فهمي دنيا دست كيه؟؟ اونجا از موج سبز و پارازيت و اخبار سياسي ومشكلات اقتصادي و گشت ارشاد و... خبري نيست... مردم وقتي وارد اين جزيره مي شن قبلش تمام كوله بار غم و قصه ها و مشكلاتشون رو زماني كه هواپيماي حاملشون روي درياي زيباي خليج فارس مي رسه مي ندازن توي دريا و با آرامش پا به اين جزيره ميزارن ... اونجا همه خوشحالند و می خندند همون خنده ای که این روزها در شهر های بزرگ کیمیا شده با اينكه قيمت اجناس توي پاساژها و هتل هاي لوكس كيش سر به فلك مي كشه ولي مردم به راحتي خريد مي كنند و هزينه اقامت در هتل هاي گرانقيمت رو مي پردازن بدون هيچ گله و شكايتي اونم با روحیه شاد و لبهای خندون... واقعا چرا؟؟؟؟ مي دونين چرا؟؟؟؟ اونجاچيز خاصي نداره فقط سه تا "" آ """ داره...... آرامش.... آزادي.... امنيت .... اونجا در عرض يك روز مي توني به راحتي چندين مركز خريد رو سر بزني و دست پر برگردی بدون اينكه كوچكترين خستگي از ترافيك... كه اونجااصلا معني نداره.... داشته باشي همون چيزي كه توي شهر بي در و پيكر تهران مثل يه رويا مي مونه. مي توني آخر شب حتي بعد از نيمه شب به يك رستوران شيك بري و شام بخوري همراه با يك موسيقي زنده.... همون موسيقي كه يك شب توي تهران به مناسبت عروسي توي چهار ديواري خودت نمي توني داشته باشي... مي توني ساعتها بعد از نيمه شب به تنهايي حتي اگر خانم باشي بدون كوچكترين احساس نا امني در خيابانهاي روشن جزيره با تاكسي رفت و آمد كني و در اسكله تفريحي دوچرخه سواري كني و قدم بزني... چيزي كه اصلا توي هيچكدوم از شهرهاي ايران تو خوابم نمی تونی ببینی حتي توي پايتخت... بله..... جزيره كيش آرامش داره ... آزادي داره... و امنيت كامل برقراره.... اينها اساس اوليه يه زندگي معموليه یک شهرونده كه توي شهرهاي ديگه كشور ما وجود نداره و مردم براي به دست آوردن اينها بايد كلي خرج كنند برن جزيره كيش تا بتونن این حق طبیعی رو به دست بیارن اونم فقط برای چند روز ... چون دوباره خسته و افسرده باید برگردن به شهرهاي شلوغ و دود آلودشون... توي محيطهاي كاري با نارضايتي شغلي به همراه استرس به توان بي نهايت... از همه بدتر ...مگه چنددرصد از 70 ميليون جمعيت اين كشور توانايي مالي سفر به جزيره كيش و اقامت چند روزه در اونجا رو دارن؟؟؟؟؟؟ بازم خدا رو شكر اين جزيره بيضي شكل 90 كيلومتر مربعي توي مملكت ما وجود داره ...چيكار كنيم ديگه همينه كه هست مجبوريم خدا رو به همه داده و نداده هايي كه توي اين كشور داريم شكر كنيم... خوب بسه ديگه دوباره شروع كردين به اين مملكت گل و بلبل غر بزنين ... آخه جزيره كيش كه دارين...صنعت هواپيمايي به اين مدرني با كمترين آمار سقوط هوايي هم كه دارين... پول نفتم كه به وفور سر سفره هاتون هست و مي تونين ور دارين برين كيش توي بهترين هتلهاي اونجا اقامت كنين خوش بگذرونین و توي پاساژ ها خريد كنين ... ديگه چي مي خواين... واقعا كه شما مردم ناشكري هستين ... با اين همه خوان نعمت كه از صدقه سر تلاش بي وقفه دولت كريمه دارين بازهم منتظر يه فرصتين كه بياين توي خيابونا و رنگ و رنگ بازي راه بندازين بسه كنيد ديگه واقعا خوشي زده زير دلتون. خدايي اين چند روزي كه توكيش بودم فهميدم چقدر نديد بديد هستم. مردم مي رن اروپا اينقدر ذوق نمي كنند كه من 3 روز رفتم جزيره كيش كه حالا خوبه فقط منطقه آزاد تجاري است كيف كردم.... حال می تونید فکر کنید من ندید بدید هستم ولی به هر حا به من خیلی خوش گذشت به خصوص كه داداش مرتضي گلم كه ديگه همتون مي شناسينش و فقط احتمالاً خواجه حافظ شيرزاي نمي شناسدش اونم چون مرده... يكسره منو تشويق كرد تا براي خودم خريد كنم منم به حرفش گوش دادام كاري كه هيچ وقت نمي كردم اينبار به نحو احسن انجام دادم. چيكار كنم داداش كوچيكمه ديگه اين روزا توي مملكت گل و بلبل ما مثل هميشه امنيت كامل برقراره و موج سبزم كه استغفر الله همون روز با راهپيمايي... در نطفه خفه شده... ديگه هيچ خبري نيست. شهر در امن امان است آسوده بخوابيد كه ما بيداريم.... اقتصاد مونم...... كه اصلا از اول مشكلي نداشت توي اين چند سال اخيرم به لطف دولت كريمه اون نيمچه مشكلاتي هم كه داشت ديگه حل شده... بازار شب عيدم كه مثل بازار شب يلدا و ماه رمضون و ديگر مناسبتهاي بي پايان كشور عزيزمون.... طبق معمول به شدت تحت كنترل وزارت محترم بازرگانيه و ديگه هيچ غم و قصه اي براي مردم نمي مونه... رئيس جمهور عزيزمون هم كه توي مراسم افتتاح بزرگترين كارخانه آلومينيوم كشور گفتن ما به زودي به عنوان بزرگترين قدرت جهاني و منطقه معرفي مي شويم... ديگه چي مي خواين .. باز هي غر بزنين و دنبال اين بچه سوسولهاي سبز راه بيفتين.... خوب حالا كه هيچ خبر و مشكل و غم غصه اي نيست تا به عنوان سوژه ازش استفاده كنيم. بريم سر اصل مطلب.... بنده از فردا صبح تا پايان هفته سركار نمي يام و امروز سرم خيلي شلوغه بايد همه كارام رو انجام بدم تا در اين غيبت كبري يك وقت خدايي ناكرده رئيس عزيز و خوش اخلاقم اون روي...بالا نياد و وقتي برگشتم اين مسافرت رو از دماغ ما در نياره.... البته يه وقت فكر نكنيد بنده مي خوام مرخصی برماااا.... مرخصي اونم 4 روووز.. استغرالله ... خير بنده قراره ماموريت كاري برم... حتما پست 6 سال انتظار منو خوندين همون پايين يه نگاهي بندازين مي بينن.... همون پستي كه قصه رفتن به ماموريت جزيره زيباي كيش رو براتون گفتم..... بالاخره روز موعود فرا رسيده و من با اجازه همگي تون دوشنبه صبح مي رم و اين هفته نمي تونم در خدمتتون باشم.... وقتي برگشتم حتما براتون تعريف مي كنم كه اونجا چه خبر بوده.... براتون مي گم كه توي مملكت گل و بلبل ما برگزاري يه نمايشگاه مهم اونم توي جزيره كيش در كنار سواحل نيلگون خليج فارس و پاساژهاي رنگارنگ و هتل هاي لوكس يعني چي؟؟؟؟؟؟ با وجود مشغله زيادي كه امروز دارم دلم نيومد شما مخاطبان عزيز وبلاگم رو بي خبر بزارم از وقت ناهارم استفاده كردم الانم همكارام دارن كلي بهم غر مي زنن كه چرا ناهار نيومدي رستوارن؟؟؟ ميگن دوستاي وبلاگي تو از ما بيشتر دوست داري؟؟؟ واقعانم دوستون دارم ... همتون رو ... ممنون كه بهم سر مي زنين. اينم بگم كه بعضي ها اين روزا به خاطر اينكه بهشون سر نزدم از من دلگير شدن... از همتون معذرت مي خوام ... ببخشيد. من چون فقط از محل كارم كانكت مي شم ... وقتم خيلي كمه ... توي پستهاي قبلي هم براتون گفتم كه اينجا چقدر سرم شلوغه ولي قول مي دم وقتي برگشتم يه اينترنت پر سرعت براي خونه بگيرم و از خجالت همتون در بيام.... فعلا خدا نگهدار...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اما ترسشم لذت داره و قشنگه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی افسوس که این سازمان فقط نام جوانان بر تابلوی ساختمون بلند مرتبه اون در یکی از گرونقیمت ترین خیابونهای شهر تهران (سایه)حک شده
![]()
![]()
![]()
و اینکه اون تازه به جمع دوستام اضافه شده و خیلی بیشتر از یه دوست برام عزیزه![]()
![]()
![]()
![]()
مبارکتون باشه![]()
آبی ها...ناراحت نباشن... ایشالله دربی ۶۹ رنگش آبیه![]()
![]()
![]()
يه البوم عكس داشتم… روي جلدش پر از عكساي اين فوتباليستا... تمام در و ديوار اتاقمم عكس اين تحفه ها رو چسبونده بودم...
ولي روي درس و مشق حساسيت داشت..
)
مالديني و روبرتو باجيو ايتاليايي با اون موهاي دم موشي و اون پنالتي كه توي نيمه نهايي خراب كرد و ايتاليا رو از رفتن به فينال محروم کرد اونم توي كشور خودش جلوي چشم ملت ايتاليا و اون گريه معروفش كه تا مدتها سوژه طنزنوسيها و كاريكاتوريستا بود.![]()
و خيلي از صحنه هاي ديگه که همه و همه خاطرات شيرين و تلخ جام جهاني 90 رو رقم زد.
و ۵ تا جام جهانی دیگه ام برگزار شد و ما( فوتبال ما) هنوز اندر خم یه کوچه ایم
و جوونهای ما که دیگه از رفتن تیم ملی به جام جهانی دست شستن این روزا همّ و غمّشون شده چرا بازی دربی رو انداختن وسط هفته و اونها نمی تونن برن ورزشگاه![]()
![]()
![]()
![]()
....الان ديگه اصلا حاضر نيستم 5 دقيقه بشينم پاي فوتبال چه ايراني چه اروپايي وقتي اسم اين ادمايي مثل علي دايي و افشين قطبي و اينا مياد اصلا حالم منقلب مي شه چه برسه به اينكه ديگه بخوام دنبال قرمز و آبي باشم.
که بتونه کانکت بشه... ولی خوب از اونجایی که سرعت نت به میمنت ایام مبارک دهه فجر خیلی پایئنه و گاهی هم اصلا قطعه و تاریخ مصرف این مطلب تا قبل از بازیه دیگه مجبور شدم تیک نمایش رو بزنم. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : پيجك دات نت |






